در زندگی لحظه های سختی وجود دارد،لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی ، که عبور از درون آن بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگی مشترک ، به نظر امری ناممکن میرسد.

ما کوشیده ایم –خدا را شکر- که ا ز قلب این لحظه ها ، بارها و بارها بگذریم و چیزی را که به معنای حیات ماست و رویای ما به مخاطره نیندازیم

ما ، به دلیل بافت پیچیده زندگیمان ، هزار بار مجبور شدیم کوچه ای تنگ و طولانی و زورقس را بپیمائیم-بی انکه تنمان دیوار این کوچه را بشکافد و یا حتی لمس کند.

ما در این کوچه ی بسیار آشنا حتی بارها ، مجبور به دویدن شدیم و چه خوب و ماهرانه دویدیم – انگار کن که بر پل صراط...

 

پی نوشت :

*دیروز در میان کلافگی هایم دنبال کتابی میگشتم تا قدری  آرومم کنه و این نوشته در کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی خیلی مجذوبم کرد.نوشتم  برای نوید عزیزم بی مناسبت اما با عشق...

 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
نثرما

سلام این عکس پایینی واقعاً خودتونید؟ نوید که خودشه اما شما را شک دارم. :))

ساچلی

[بغل]بریدای خوبم سلام.مدتی ازت بی خبر بودم.ولی همیشه به یادتم همیشه