به فانوسي كه چندیست آهسته و پيوسته مسير دل تنگي هايم را روشن مي كند:

چند روزه گذشته از اون روزايي بوده  كه بي دليل يه قهوهء حسابي بودم.تلخ تلخ.چراشو هم نمي دونم...(میدونم اما سعی میکنم اونو دلیل به حساب نیارم) اولش سعي كردم خودمو با كتابها قايم كنم... نشد...بندازم گردن سنگینیه کارم.پروژه های نصفه نیمه  هي بهم گفته: چته؟ چي شده؟...ولي من نمیخواستم لب باز کنم نه که نخوام اصلا حوصله نداشتم  نمي دونستم چی باید بگم ...فقط تلخ...اونقدر كه الكي لبخند زدن هم يادم رفته بود سنجد بودنم فراموش کردم...مي فهميدم كه دارم بد بازي مي كنم... ولي خوب... هميشه یه جوري نگاهم مي كنه انگار میخواد یادآوری کنه.. هرچند گاهی نمیتونه حرف بزنه اما وجودش همه چیو میگه، فقط بودنش.میگه که یه کسی پشت سر ماست که قویترینه... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 يه جورايي اينهمه مهربونيش اذيتم مي كنه،از اينكه بي جواب مي مونه...از اينكه مي دونم شنيدن بعضي از حرفام براش چقدر سخته...يه جورايي شده عروسك سنگ صبور من ...بی هیچ اعتراضی. خيلي چيزا رو مي دونه...حتي ديگه ميدونه که .....مي دونه چه وقتايي دارم كم ميارم...چه وقتايي زياد!...چند وقته چرك نويسهام رو هم مي دونه...حالا ديگه اين آخري ها وقتي كم ميارم تئوري هاي خودمو بهم تحويل مي ده ...هيچوقت بهش نگفتم كه چقدر بهش مرسي بدهكارم...شايد بازم نگم...اگه بگم هم يا مثله همیشه میگه اینا کار من نیست ،يا اداي خودمو در مياره و ميگه ما کاره ای نیستیم! ولي خوب...اينجا مي نويسم كه يادم باشه يه روزي بهش بگم:مرسي از اينكه اينهمه هست...و شرمنده از اينكه هميشه بايد نيمهء تاريك منو تحمل كنه!...شاید روزگار فرصتی نده که یه روز مستقیم بهش بگم.که چقدر ازش ممنونم.شاید فرصتی نباشه ...شاید روزا اینقدر زود بگذره که چشم باز کنم ببینم خیلی وقته نیست.واسه همین اینارو نوشتم.که بدونه چقدر آرامش بهم تزريق کرده.هرچند.....

 

هرگز کسی اين گونه فجيع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم !

 

 

 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
تمساح

سلام بريدا...برای مرصی گفتن هميشه عجله کن...راستی نگفتی کتابی که توی وبلاگم گذاشتم دانلود کردی يا نه....چه خوبه...اينکه تو کسی رو داری که ميتونه حرفهای خودتو بهت يادآوری کنه...من هم داشتم..کرگدن برای من اينطوری بود....اما ميبينی که نه آپ ميکنه نه ميبينمش...يکهفته قبل بهش زنگ زدم گفتم بايد ببينمت...اگه تا ساعت ۱۲ امشب نياد ديگه نميبينمش...و شايد ديگه منتظرش نباشم...