خوب من الآن خیلی دیوونه م
دلم میخواد یه پنجره داشتم که باز کنم داد بزنم
بعدش پنجره مو ببندم بیام تو دوباره
ولی نه، خیلی بیشتر از این حرفا دیوونه م
اونقدر که حتی پنجره را باز نمی کنم که سرمو ببرم بیرونو داد بزنم
اصلن داد نمی زنم
دارم نیگا می کنم
نه نه
نیگا هم نمی کنم
اونقد دیوونه م که .......<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دلم میخواد خودمو آویزون کنم.

از یه سقف کاهگلی

دلم میخواد تو یه  خیابون که کفش پر ریگ باشه راه برم . از همینائی که تو ذات بعضیا هست

دو طرفه اش درخت

آخرشم به ابرا برسه

بخوابم رو زمین..... بارون.......بوی خاک( از خیابونه یا پشت پنجره ؟نمیدونم)اینقدر خیس بشم که ....خوددمم نفهمم دارم گریه میکنم .

 

آخرش چی؟هیچی. نه درختی نه خیابونی نه پنجره ای

فضای خفه شرکت.... صدای ناهنجار اطرافیانی که طنین میندازه.

اجبار تو برای تحویل پروژه ای که....

همه رویاها کنار میرن . خطائی که روی صفحه سفید مانیتوره و ....

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووومممممممم

خوب گمونم می شه راحت تر هم با قضيه برخورد کرد!

همه اش که نباید اینطوری فکر کرد 

خلاصه اش اینه که باید به یه جائی رسید

ماهی قرمز کوچولو میگه: شما زيادی فکر می کنيد
همه اش که نبايد فکر کرد
راه که بيفتيم، ترسمون به کلی می ريزد

 

پنجره عشق هوا خودش میاد(منظور ماهیه رو فقط خودم دونستم)

 

/ 0 نظر / 3 بازدید