دو تا سگ مامانی به سمتم حمله ور شدن.نمیدونم چرا اینقدرم ذوق زده بودن و هی بالا و پایین میپریدن و سر و صدا میکردن.

در حد مرگ ترسیده بودم تا صاحبشون جمعشون کرد.مدارک رو که گرفتم احساس کردم زانوهام جون ندارن حرکتم بدن. با این حال خودمو کنترل کردم

وقتی نشستم تو ماشین محسن تمام تلاشم رو کردم که اشکم سرازیر نشه.

و نشد در کمال تعجب!!!! و این سرازیر نشدن همانا و سردرد در حد انفجار همانا.


پر از حرفم. پر از فلسفه‌. پر از تصویر. 
و هوا که چه سنگین می‌شود گاهی.

بعد از اینهمه مدت نبودن تصمیم به بودنم جدیه. میخوام از نو بنویسم......


 

/ 0 نظر / 9 بازدید