نازنین

یادت هست؟ جایی میان نوجوانیهایمان آینده را ورق میزدیم. به چشمان هم زل میزدیم و سکوت میکردیم  در دلمان چه دلهره ها که نهان نبود

یادت هست؟

هنگام صبح ، تمام شبی را که با هم سپری نکرده بودیم ، لحظه لحظه اش را ، به خاطر و به جان لمس میکردیم. دنیاهامان کوچک بود. کلمات گنگ و کوچکی که در میان کاغذهای نا تمام رد و بدل میشد؟

میدانم میدانم میدانم، نامه هایم دیگر سه نقطه ندارند و همه چیز نقطه نقطه است و هذیان هایم وایه گویه های چشمان هراسان هر روزم نیستند. میدانم که نمیدانی، ولی کاش بدانی که زندگی بی رحم بود. زندگانی ولی تنها. و پر رنگ. رنگ به رنگ میدوید و از هر رنگ به هر رنگ و از هر طرح به هر طرح تا قصه گو حکایت نگفته اش را فراموش کرد و کاغذ بی خط و قلم بی رنگ. تا که رنگ نبود و طرح نبود و خط رفته بود و معنی بی معنی.

...

و کودکانمان ، که از دور دست تاریک درونمان سالها پیش از زائیده شدن نامه مینوشتند،

و صدای زنگ ساعت که نهیب میزند، امروز آخرین روز خواهد بود.

 

کاش مرا میبخشیدی

کاش تو را میبخشیدم.

.

...

نامه ی گمشده: تعلق خاطر

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
فروغ

بریدا نازنینم شنیدن موسیقی وبلاگت مرا به سال های قبل می بره. آغاز آشنایی با دخترکی که زیبا و با احساس و غمگین می نوشت و من قلم او را دوست داشتم و دارم.

ب.م

با سلام.... بریدا یعنی چه؟