میخواهم داستانی برایتان بگویم:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

یک جادوگر قدرتمند که میخواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند یک معجون جادوئی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن مینوشیدند . هر کس از آن آب مینوسید دیوانه میشد . صبح روز بعد همه مردم از آب چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند  به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتند ، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند . شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامت عمومی ، مردم را مهار کند . اما پلیس ها و کارآگاهان هم از آب مسموم خورده بودند و فکر میکردند که تصمیمهای شاه احمقانه است و تصمیم گرفتند که هیچ توجهی به آن نکنند .

وقتی ساکنان آن سرزمین فرمانها را شنیدند ، مطمئن شدند که شاه دیوانه شده و فرمانهای نامعقول صادر میکند . به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند که کناره گیری کند .

پادشاه با نومیدی تصمیم گرفت که از تخت کناره گیری کند ، اما ملکه جلویش را گرفت و گفت :" بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم . بعد ما هم مثل آنها میشویم ."

و همین کار را کردند : پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بیدرنگ شروع کردند به چرند گفتن . زیر دستهاشان بلافاصله توبه کردند ، حالا که پادشاه داشت این اندازه خردمندانه سخن میگفت ، چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند؟

آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد . هرچند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت بود .و پادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش بر ان کشور حکومت کند.

من هم دیوانه ام ... میخواهم همچنان به دیوانگی ادامه دهم و مطابق رویایم زندگی کنم رویای بهشت ... بهشت بینشونه ... نمیخوام اونطور زندگی کنم که دیگران میخواهندمیدانی آنجا ، آنطرف دیوارها چه هستند؟

مردمی که همه از آب یک چاه نوشیده اند!!!!!!

فکر میکنند طبیعی اند چون همه شان مثل هم رفتار میکنند

من هم میخواهم وانمود کنم که از آب همان چاه نوشیده ام .

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
ماه پيشوني

سلام : منم هستم ... اما من از وقتی بدنيا اومدم ديوونه بودم ! نمی دونم چه جوری ديونگيمو شکل بقيه مردم کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تمساح

ديوانگی گفتی ياد قلب دوران کودکيم افتادم... نميدونم چه ربطی بين نوشته تو و قلب دوران کودکی وجود داره ولی ناخودآگاه رفتم به اون سالها ...راستی کلیپ دیوار (پینک فلوید) رو دیدی ؟ خواستم آپ کنم برای ماه پیشونی عزیز چیزی بنویسم تا سوئ تفاهم نشه پرشین بلاگ قاطی کرد ... رفتم به تماشای آتشبازی ...باران بارید باروتها نم برداشت...داستان جالبی بود یاهــــــــــو