نسیما


 

جالبه !!!!!!
این که اینقدر کار دارم اما حوصله ام سر رفته
 !!!

اولش نشستم که یه مقدار دیتابیس بخونم . یه ذره وقت که گذشت گذاشتمش کنار !!! هی اون یکی کتابه بهم چشمک میزد . رویا بین ( در نبرد با ترس) گفتم بذار چند صفحه که بخونم بد قول میدم مثله بچه خوب بشینم کتابو ترجمه کنم ..... دوتا ورق نشده بود که بازم حوصله ام سر رفت .رفتم نشستم کنار مامان ... بازم حوصله ام نگرفت ....باز اومدم تو اتاقم ! حوصله اینجا رو هم نداشتم امابازم نسبتا"... خواستم رادیو رو روشن کنم دیدم که حو......من عاشق رادیو بودم که بابا ...

آخرش چی شد؟ اومدم نشستم پای کامپیوتر ... آخیش .! بالاخره یه چی پیدا شد که حوصلشو داشته باشم . گفتم بشینم واسه وبلاگم یه چیزی بنویسم ..... گفتم بذار جریان اون چند روزی که حمیده اینجا بود رو بنویسم ....

بعد حدود هشت ماه همدیگه رو دیدیم . با یکرنگ و حمیده برنامه یه گردش حسابی گداشتیم . از صبح تا شب گشتیم سینما هم رفتیم . کلی حال کردیم . اصلا چیزی که باعث شد روحیه ام یه مقدار عوض بشه همین دیدن حمیده بود . چقدر خاطره مرور کردیم . چقدر خاطره ساختیم ....

حمیده رفت....(البته این جریان مال حدود یک ماه پیشه) باز من موندم !

این موضوع که خیلی نبود .

مجبورم جریان سینما رفتنمو با ماه پيشونی بنویسم .

رفتیم کافه ترانزیت . اما اینقدر حواسمونو پرت کردند که نفهمیدیم آخر فیلم چی شد . مجبور شدیم دم سینما وایسیم از مردم بپرسیم که بابا یه کی بگه به کجا رسید ! فکر نکنم کسی واسه فیلم اومده بود سینما احتمالا به خاطر فضای عشقولانه سینما بید

دیگه نمیدونم ... هی رفتم سینما . تازه قراره این هفته با نرگس برم سینما !!!!!!!!!!!

آهان دیشبم خیلی خوش گذشت . یاد قدیما کردیم

کلی با ماه پیشونی نصفه شبی گرگم به هوا بازی کردیم . همو زدیم .من ادای مستا رو درآوردم اون ادای .... آخرشم یه مشت شن پاشید به در خونمونو رفت. من نمیدونم فاصله حیات تا اتاقمو چطور طی کردم و کی خوابم برد.

یکی نیست بگه پس دیگه چه مرگته. الانم میخواستم باز برم بقیه بازیمونو کنیم . دیدم سرم خیلی درد میکنه . ناشی از مشتی که صبح تو شرکت زدم تو سرم . یه صفحه داشتم میساختم فکر کردم که ذخیره اش کردم نگو که یادم رفته بود .(آخه فقط همين يه صفحه مونده بود بعدش ميرفت برای آپلود ).وقتی بستمش همچین زدم تو سر خودم که آقای رجائی گفت دوبار دیگه اینطوری بزنی تو سرت خل شدی میبریمت تیمارستان .

آخی چه دلم واسه امیر حسین تنگ شده (وا چرا بدجور نگام میکنی؟ خواهر زادمو میگم به خدا!!! الان یکرنگ میخواست حالمو بگیره ها )فردا تولدشه براش یه موش خریدم .

راستی کاست جديد رضا صادقيم اينقدر گوش دادم که....**دلم برات تنگه عزيز....**

آخیش چقدر سبک شدم . این اولین باریه که اینقدر زود آرامش میگیرم.

 

 

پاورقی:

1-دقت کنید که فیلم کافه ترانزیت رو با ماه پیشونی دیدم و اسپاگتی در هشت دقیقه رو با یکرنگ و حمیده ( خیلی مهمه مواظب باشید که استباه نکنید)!!!

2-به این نتیجه رسیدم که برای شادی احتیاجی به عامل خارجی نداریم ( اینو از باربارا دی کش رفتم )

3-علاوه بر کار زیادی که این مدت داشتم کلی با دوستام حال کردم . (برمیگرده به تاثیر دوست خوب در زندگی هر فرد-به خدا این مال خودم بود-)

4- خدا رو شکر میکنم که اینهمه دوست خوب دارم .

 

 

 


زهرا خوشحالی

درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك


نويسندگان
زهرا خوشحالی


آرشيو من
امرداد ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
فروردین ٩٤
دی ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اسفند ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢


لينک دوستان
یکرنگ
کنسرو حرفهای من
روسپیگری
چیستا یثربی
ماندن بی من
اقاقيا
تمساح
برای زن فردا...کردیا
ساچلی
کتابخوان
باشگاه کتاب اگر


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسي
  RSS 2.0