نسیما


 

 

 

امروز از صبح همه اش این بیت تو ذهنم بود به کجا امده ام آمدنم بهر چه بود؟

نمیدونم چم شده باز.حوصله ام سر رفته . از همه چیزو همه کس. دلم میخواد با صدای بلند گریه کنم .

نه ...این ناشی از تغییرات هورمونی ماهانه نیست ....ناشی از کار زیاده از حد نیست...ناشی از دلتنگی نیست . این اشکا که امونمو بریده مال هیچ کدوم اینچیزا نیست .

من خسته شدم از بس هی به خودم گفتم :

میدونی چیه خسته ای یه ذره بخوابی درست میشه . میدونی چیه لوس شدی . میدونی چیه ......

اااااااااا بابا یه کی این صدای لعنتی رو خفه کنه دیگه .

یه کی بهش بگه لال بشه . دیوونه ام کرد . من نمیخوام هیچ صدائی بشنوم .

نمیخوام آشکار به خودم دروغ بگم . نمیخوام سر خودم شیره بمالم . نمیخوام خودمو کنترل کنم .

نمیخوام هر کی پرسید حالت خوبه مثله احمقا بخندمو بگم خوبم . چون نیستم ... ای بابا

من دلم میخواد با صدای بلند گریه کنم . دلم میخواد خودمو در پناه یه آغوش گرم و مهربون گم کنم .

یه کسی که پاهاش تاب اینو داشته باشه که تا هر جا من دلم خواست باهام پیاده بیاد .

سرم درد میکنه . دلم درد میکنه . چشمام رد میکنه .همه رگ و ريشه ام درد ميکنه.

من از درد خسته ام . من از صبحی که با درد بیدار بشم خسته ام .

من از شبائی که از فرط خستگی هنوز به رختخواب نرسیده خوابم ببره بیزارم .

دلم میخواد فکر کنم.

اما نه به منوی متحرک... نه به سایز عکس و چه میدونم هزار کوفت دیگه .

حالم از کتاب به هم میخوره اما برای گذران اوقاتم هیچ وسیله دیگه ای ندارم.

دلم میخواد برم یه جائی فقط داد بزنم . دیگه نمیخوام بشینم روی صندلی و از حالاتم با کسی حرف بزنم . و اون اینقدر بهم امیدواری بده که از وقتی از در اومدم بیرون احساس کنم دیگه همه چی حله اما باز فردا صبح که شد همون آش و همون کاسه....

از همه این آهنگا خسته شدم . مگه داریوشا رو حذف نکردم . پس چرا هیچ فرقی نکردم؟

اصلا موسیقی روهم گذاشتم کنار به اندازه تموم این مدتی که که اینجا هم دهنمو بستم و هیچ گلایه ای نکردم .

 

دلم میخواد یه کسی  بهم امر و نهی کنه بیاد دستمو بگیره بگه این کارو بکن اینکارو نکن.

من نمیتونم راه حل بسازم . حوصله اش رو ندارم .

همه امیدم به نیروی معنوی بود که این ماه میتونست بهم بده .

امیدم ناامید شد . خیلی زحمت کشیدم یک روز روزه بسه دیگه !!!!!!. سهم منم همین بود . خدا هم رام نداد . اونم انگار حوصله منو نداشت .

آخرش چی میشه؟

دلم پوسیده . سفت شده . انگار یه زخمی روشه خوب نمیشه . نه تقصیر هیچ کس نیست

من باید چکار کنم ؟ تلاش برای چی؟ توی این مرداب هر چی بیشتر دست و پا بزنم بیشتر فرو میرم .

 

 

 

 


زهرا خوشحالی

درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك


نويسندگان
زهرا خوشحالی


آرشيو من
امرداد ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
فروردین ٩٤
دی ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اسفند ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢


لينک دوستان
یکرنگ
کنسرو حرفهای من
روسپیگری
چیستا یثربی
ماندن بی من
اقاقيا
تمساح
برای زن فردا...کردیا
ساچلی
کتابخوان
باشگاه کتاب اگر


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسي
  RSS 2.0