نسیما


 

اينم برای خالی نبودن عريضه

عجب روزگاری مغزم داره منفجر ميشه .پره ... داغه... منگم گيج و داغون!!!!

طناب نجات

 

داستان ما درباره كوهنوردي است كه مي‌خواست به بلندترين كوه صعود كند. پس از سالهاي سال تمرين و آمادگي، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، شكوه وعظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد.

او سفرش را زماني آغاز كردكه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه دادتا اينكه هوا كاملا تاريك شد.سياهي شب همه جا را پوشانه بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. تاريكي مطلق. حتي ماه و ستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.

همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح نوك كوه نمانده بود،پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط كرد. در حال سقوط، جز نقطه هاي سياهي كه به سرعت پيش چشمش مي‌آمدند و سياهي و تاريكي تابوت، چيزي نميديد. سقوط همچنان ادامه داشت ... و در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد.

داشت فكر مي‌كرد كه چقدر به مرگ نزديك شده استكه ناگهان احساس كرد طناب دور كمرش حلقه خورد. وسط زمين و هوا مانده بود... تنها حلقه شدن طناب به دور كمرش مانع از سقوط كاملش شده بود، و در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز آنكه فرياد بزند: خدايا كمكم كن!

ناگهان صدايي عميق از دل آسمان پاسخ داد:

- از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده.

- واقعا فكر مي‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟

- البته تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات دهي.

- پس آن طناب دور كمرت را ببر!

 

براي يك لحظه، سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گفت كه با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه زده بود و تنها دو متر از زمين فاصله داشت!!!

 

و شما؟ شما تا چه حد به طناب خود مي‌چسبيد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟

هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد. هيچگاه نبايد بگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است. هيچگاه تصور نكنيد كه از شما مراقبت نمي‌كند. به ياد داشته باشيد كه او همواره مراقب شماست.

 


زهرا خوشحالی

درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك


نويسندگان
زهرا خوشحالی


آرشيو من
امرداد ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
فروردین ٩٤
دی ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اسفند ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢


لينک دوستان
یکرنگ
کنسرو حرفهای من
روسپیگری
چیستا یثربی
ماندن بی من
اقاقيا
تمساح
برای زن فردا...کردیا
ساچلی
کتابخوان
باشگاه کتاب اگر


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسي
  RSS 2.0