نسیما


 

مدت زیادی بود که هیچ حرفی نداشتم برای آپدیت کردن وبلاگم . تا اینکه تودوست عزیزم تمساح جریان ماه پیشونی رو نوشتی. مدتها بود که از ته دل گریه نکرده بودم . با قصه ماه پیشونی تو مدت زیادی از ته دل گریه کردم . تا چند روز حتی وقتی یادم میافتاد اشکم سرازیر میشد .

خیلی دلم میخواست که حرفی بزنم . بازم هم آپدیت کردی و اینبار نیلوفر آبی ...

امروز موقعی که کتاب میخوندم این سطرهای کتاب منو به یاد خودم انداخت و در مرحله بالاتر به یاد تو!

همیشه اونائی که بیشتر میفهمند بیشتر عذاب میکشن . برات آرزو میکنم که بتونی بازم بجنگی که بتونی رویاهاتو زنده کنی . با همه وجودم  با همه وجودم با همه وجودم ..................

 

در جوانی ، که برای نخستین بار رویاهامان با تمام نیرو در درونمان منفجر میشود ، بسیار شجاعیم ، اما هنوز جنگیدن را نیاموخته ایم . با تلاش بسیار جنگیدن میآموزیم اما در آن هنگام دیگر شهامت ورود به نبرد را نداریم . پس بر علیه  خود برمیخیزیم و نبرد را در درون خود انجام میدهیم و حود به بدترین دشمن خود تبدیل میشویم . میگوئیم رویاهایمان کودکانه اند ، یا دشوارترازآنند که تحقق یابند ، یا حاصل آگاهی ناکافی ما از زندگی اند . رویاهامان را میکشییم چون از جنگیدن میترسیم .

نخستیم نشانه فرآیند کشتن رویاهامان کمبود وقت است . پر کارترین آدمهائی که در زندگی هستند همیشه وقت کافی برای انجام هر کاری داشته اند . کسانی که هیچ کاری نمیکنند ، اغلب خسته اند و هیج توجهی به اندک کاری که لازم است ندارند . مدام شکایت دارند که روز بسیار کوتاه است حقیقت این است که از جنگیدن در نبرد میترسند .

دومین نشانه مرگ رویاهامان در قطعیت های ما نهفته است. ازآنجا که نمیخواهیم زندگی را ماجرائی عظیم بینیم ، کم کم خودمان را در کم خواستن از زندگی ، خردمند و منصف و محق میبینیم .

و سرانجام سومین نشانه مرگ رویاهامان آرامش است. زندگی به غروب جمعه ای تبدیل میشود هیچ چیز بزرگی نیمخواهیم . خود را بالغ میپنداریم ، رویاهای جوانی مان را کنار میگذاریم ، و موفقیت شخصی و حرفه ای خود را میجوئیم . شگفت زده میشویم که افرادی به سن و سال ما هنوز از زندگی فلان چیز یا بهمان چیز را میخواهند . اما در حقیقت ، در ژرفای قلب مان میدانیم آن چه رخ داده است ، این است که ما از نبرد برای رویاهامان دست کشیده ایم .

با انکار رویاهامان و رسیدن به آرامش وارد دوره کوتاهی از آسودگی میشویم . اما کم کم رویاهای مرده در درونمان میپوسند و سراسر زندگیمان را متعفن میکنند . با افراد پیرامونمان بیرحم مشویم ، و  این بیرحمی را به خود معطوف میکنیم . اینجاست که روانپریشیها و بیماریها سر بر می آورند . آن چه میکوشیدیم در نبرد از آن بگریزیم _نومیدی و شکست _ در نتیجه جبن بر سر ما میاید .

در یک روز زیبا ، رویاهای مرده و فاسد ، تنفس را برایمان دشوار میکنند و آرزوی مرگ میکنیم مرگی که مارا از قطعیت ، کارها ،  و آن آرامش وحشتناک غروب روز جمعه آزاد میکند .

من بارها و بارها به مرحله آخر رسیدم . نمیدونم آیا دفعه دیگه ای هم هست ؟؟؟!!!

 

 

 

 


زهرا خوشحالی

درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك


نويسندگان
زهرا خوشحالی


آرشيو من
امرداد ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
فروردین ٩٤
دی ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اسفند ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢


لينک دوستان
یکرنگ
کنسرو حرفهای من
روسپیگری
چیستا یثربی
ماندن بی من
اقاقيا
تمساح
برای زن فردا...کردیا
ساچلی
کتابخوان
باشگاه کتاب اگر


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسي
  RSS 2.0