نسیما


"یه روز خوب"

دیشب موقع خواب به خودم گفتم فردا مسلما روز خوبیه ( هر چند که با فلورانس قهرم اما نمیدونم چرا بازم از جملاتش استفاده کردم )

تا صبح که همه اش حواسم به این بود خواب نمونم . میخواستم برم حموم ! ( که آخرشم نرفتم)

ساعت 6 یه دفعه با صدای ناله از خواب بیدار شدم . سراسیمه از اتاقم اومدم بیرون. درست حدس زده بودم صدای مامان بود . رفته بود تو راهرو که ما بیدار نشیم . حالش خیلی بد بود . خیلی خیلی !

نمیدونستم چکار باید بکنم . مخصوصا که در این شرایط هیچ کاری بلد نبودم . هر چی اصرار کردم که پاشو بریم دکتر به خرجش نرفت که نرفت .(احساس کردم که مامان، مامان خودشو میخواد نه من) قرار شد بعد از ظهر که من نوبت دارم مامان هم همراهم بیاد . پاشدم بدو بدو لباسامو پوشیدم راهی شدم . میدونستم توی شرکت همه کارای مریم هم ریخته سرم . خدایا..........

حدود ساعت 10 بود که جناب رئیس اومد . با یه حال نزاری خودشو انداخت رو صندلی

اینقدر خسته ام که دارم میمیرم . دلم میخواد از اینجا برم . اعصابم داغونه ااااااااااا

ببین خانوم بریدا از این به بعد خودتون مسئول همه کارا هستید .

هیچ اشتباهی برام قابل قبول نیست . و رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هزار تا فاکتور و حواله گذاشته بودم جلوم تا ببینم میتونم چیزی ازشون بفهمم یا نه . چشمم افتاد به آگهی های روزنامه

قطعات نو و دست دوم شما را خریداریم .

جهت اطلاع بگم که CPU  بنده سوخته  و دارم دنبال یه سری قطعه مناسب میگرم .

زنگ زدم  و راجع به قیمتها سوال کردم . سرسام اور بود . اعصابم خورد شد زنگ زدم به مرجان تا یه کمی دلداریم بده دیدم خودش خیلی اعصابش داغون تره

با جملات کوتاه و بریده ای حرف میزد . زد زیر گریه وای خدایا چته

نمیدونم . حوصله ندارم . فهمیدم اوضاع اونم خرابه . میدونم که اینجور مواقع حرف زدن اصلا فایده نداره اما یه ریزه دلداریش دادم (چه فایده ...)

چرا یه دفعه اینقدر گرم شد ؟ بلند شدم تا یه نگاهی به آب بندازم . حدسم درست بود آب قطع شده بود . دیگه این مصیبته واقعا.کولر رو خاموش کردم .2 دقیقه بعد احساس خفگی بهم دست داد. از گرما داشتم میمردم . به خودم گفتم خوبه که هوا ابریه و اینقدر گرمه . اومدم لب پنجره و با نهایت تعجب دیدم که هوا کاملا صافه و حتی یه لکه ابر هم تو آسمون نیست !!!!

( چرا این فکرو کرده بودم؟؟؟؟)

یه نگاه به فاکتورا کردم یه نگاه به  پارچ آب که در حال تمام شدن بود (کی اینهمه آب رو خوردم؟) کتابهای درسی خودم که تلنبار شده و مثلا خواسته بودم از فرصت استفاده کنم خیر سرم درس بخونم . درد شدید معده ام... آهان راستی صبحانه که نخوردم. هیچ میلی هم به بیسکوئیت نداشتم . ای بابا.... چرا دلم میخواد داد بزنم ؟

این روزی که قرار بود خوب باشه تا نیمه اش که اینطوری بود . الانم که بیخیال از همه مسئولیتها !!!!! نشستم  دارم جفنگ میبافم .

دارم با خودم فکر میکنم روز خوب یعنی چی؟

اگه چی بشه میگم اون روز، روز خوبی بوده؟

اگه کامپیوترم بی هیچ دغدغه ای درست میشد روزام روزای خوبی میشدن؟

اگه امروز حال مامان خوب بود روز خوبی بود؟

یا اگه امروز ....

خوب یعنی چی؟ چرا همه وقتی میخوان بگن یه روز خوب ، میگن یه روز آفتابی ؟ پس چرا این روز آفتابی روز خوبی نیست .نمیدونم  روزای خوب کی میان؟ یا شایدم روز خوب یعنی همین .

 

 


زهرا خوشحالی

درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك


نويسندگان
زهرا خوشحالی


آرشيو من
امرداد ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
فروردین ٩٤
دی ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اسفند ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢


لينک دوستان
یکرنگ
کنسرو حرفهای من
روسپیگری
چیستا یثربی
ماندن بی من
اقاقيا
تمساح
برای زن فردا...کردیا
ساچلی
کتابخوان
باشگاه کتاب اگر


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسي
  RSS 2.0