نسیما


 

از استاد بزرگ سنت صوفیه، ملانصرالدین دعوت کردند سخنرانی کند .

ملانصرالدین برنامه ریزی کرد در ساعت دو بعداز ظهر سخنرانی کند ، و چنین انتظار میرفت که پیروزی بزرگی باشد : هزاران صندلی فروخته شده بود و بیشتر از هفتصدنفر بیرون مانده بودند و از راه تلویزیون های مدار بسته سخنرانی را تماشا میکردند .

در ساعت دو بعد از ظهر ، یکی از دستیارهای ملا نصرالدین وارد شد و گفت به دلایل اجتناب ناپذیر، سخنرانی با تاخیر شروع میشود . بعضی با خشم از جا بلند شدند و پولشان را از باجه های بلیط فروشی گرفتند و رفتند . با این وجود همچنان تعداد زیادی در داخل و خارج تالار سخنرانی باقی ماندند .

تا ساعت چهار بعد از ظهر ، استاد صوفی هنوز ظاهر نشده بود و مردم کم کم پولشان را پس می گرفتند و میرفتند. وقتی ساعت شش شد از هزار و هفتصد نفر اولیه کم تر از صد نفر باقی ماندند.

در آن هنگام ملانصرالدین وارد شد . به شدت مست به نظر میرسید و مشغول خوش و بش با زن جوان و زیبائی شد که در ردیف جلو نشسته بود.

مردمی که مانده بودند ، کم کم احساس حیرت و خشم کردند . این مرد چطور میتوانست این طور  رفتار کند ، در حالی که چهار ساعت تمام آنها را منتظر گذاشته بود ؟ زمزمه های مخالفتی برخاست ،اما استاد صوفی آنها را ناشنیده گرفت . با صدای بلندی به گفتن این موضوع ادامه داد که آن زن جوان چه قدر دلفریب است ، از او دعوت کرد که با او به فرانسه برود!!!

پس از نفرین کردن کسانی که شکایت میکردند ، ملانصرالدین سعی کرد که از جایش برخیزد اما محکم روی زمین افتاد تعداد دیگری تصمیم گرفتند با بیزاری آنجا را ترک کنند . میگفتند این فقط شیادی است ، که خبر این نمایش فاسد را به روزنامه ها میگویند .

فقط نه نفر باقی ماندند همین که آخرین گروه تماشاگران خشمگین آنجا را ترک کرد ، ملانصرالدین از جایش برخاست . کاملا هوشیار بود و چشمهایش میدرخشید و فضائی از خرد و قدرت پیرامونش را گرفته بود . گفت : در میان شما انها که مانده اند ، همانهائی هستند که که سخن من را میشنوند شما  دو تا از سخترین آزمونهای روحانی را پشت سر گذاشتید : بردباری داشته اید و منتظر لحظه موعود مانده اید و شهامت داشته اید و از آنچه دیده اید نا امید نشده اید . به شما درس خواهم داد.

و ملانصرالدین راه و رسم صوفیان را به آنها آموخت .

آیا من میتونم تا روشن شدن حقیقت منتظر بمونم؟ آیا شهامت شنیدنش رو دارم؟ یا این که از همین الان ناامیدم و تسلیم!!!

 

 


زهرا خوشحالی

درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك


نويسندگان
زهرا خوشحالی


آرشيو من
امرداد ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
فروردین ٩٤
دی ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اسفند ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢


لينک دوستان
یکرنگ
کنسرو حرفهای من
روسپیگری
چیستا یثربی
ماندن بی من
اقاقيا
تمساح
برای زن فردا...کردیا
ساچلی
کتابخوان
باشگاه کتاب اگر


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسي
  RSS 2.0