نسیما


 

دو تائی رفتیم تا امسال با هم جشن تولد بگیریم .احساس میکردم که توی مرداب قدم میزنم . اینقدر محکم گام برمیداشتم که صداش تو گوشم مثله این میموند که یه هنگ ارتش دارن  تو ذهنم رژه میرن . غذا رو که خوردیم تازه سر حال اومدیم که چکار کنیم؟ اینقدر گشتیم تا بالاخره یه مغازه باز پیدا کردیم و ازش نون خریدیم . اومدیم نشستیم کنار آب و شروع کردیم به دونه پاشیدن . هر چی میگفتم بابا بیایین اینجا غذا هستش انگار نه انگار ...

 گفتم نکنه نیان  ؟گفتی میان یه ریزه صبر کن!!!!

چند دقیقه بعد اینقدر مرغ دریائی رو سرمون پرواز میکردن که باورمون نمیشد .....

هی سرزنششون میکردیم . دیوونه  اونجاست . اااا عجب خنگیه ها . اون شکم گندست همه رو خورد . اینو ببین احساس کرده عقابه . برو دیگه بسه تموم شد. نداریم . یه پرندهه اومد کنار دستت نشست آروم یه دونه براش انداختی . دیدی چقدر مهربون بود؟ برش داشت و رفت .

دونه ها خیلی زود تموم شد اونا هم خیلی زود پراکنده شدن . ما هم بلند شدیم و پیاده یه صد فرسخی رو  راه اومدیم . کم کم احساس کردم از فشار قدمام کم شده . آخرش دیگه انگار رو ابرا راه میرفتم .

این بهترین جشن تولد عمرم بود .

صبح  امروزم یه شاخه گل هدیه گرفتم . اومدم خونه هیچ کس نبود ، سعی کردم که بخوابم ...( فکر نمیکردم که کسی یادش باشه)

تازه چشمام گرم شده بود که تلفن زنگ زد . فکر کردم بلاخره یکی یادش افتاد که امروز تولدمه . یه چند باردیگه ای تلفن زنگ خورد . تبریکای کوتاه اما با ارزش !

خلاصه که امروز گذشت . نه اتفاق خاصی افتاد نه خبر خاصی شد ( نمیدونم چرا احساس میکردم که باید یه خبر بزرگی بشه ) .

گذشت ! خیلی ساده... مثله بقیه روزا . وقتی به پارسال نگاه میکنم  میبینم خیلی عقب گرد کردم . انگار توی مرداب دست و پا میزنم . انگار مشت به دیوار میکوبم . هیچ کار مثبتی انجام ندادم . دریغا .... حسرتا......

فردا حتما مریم میپرسه که تولد چطور بود و من میگم که فوج فوج آدم تو خونمون نشسته بود منتظر تا بهم تبریک بگه .

 

گوش کن

 وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم !

من به نومیدی خو معتادم .

 


زهرا خوشحالی

درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك


نويسندگان
زهرا خوشحالی


آرشيو من
امرداد ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
فروردین ٩٤
دی ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اسفند ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢


لينک دوستان
یکرنگ
کنسرو حرفهای من
روسپیگری
چیستا یثربی
ماندن بی من
اقاقيا
تمساح
برای زن فردا...کردیا
ساچلی
کتابخوان
باشگاه کتاب اگر


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسي
  RSS 2.0