نسیما


 

 فقط خدا کمک کرد که بتونم سرپا بایستم تا از قهر و غضب نرگس خانوم در امان باشم . شب قبلش کلی سرم و آمپول  ....

آخه داشتن بچگی هامو تاراج میکردن  (تاحالا این احساس بهتون دست داده؟)

خلاصه با کلی ماجرا و با کمک مامان و خواهرم حاضر شدم ورفتم آرایشگاه دنبال عروس.

با وجودی که خیلی خودمو کنترل کردم اما آخرش با ورودم به آرایشگاه مراسم اشک ریزون برگزار شد .

ایستادم به زار زار گریه کردن (همه زحمتای مامان رو به باد دادم )

 باورم نمیشد اون خانومی که اونجا نشسته همون نرگس کوچولوئی که تا دیروز داشتیم تو کوچه ها دوچرخه بازی میکردیم و زنگ خونه ها رو میزدیم فرار میکردیم .

اینقدر ناز شده بود مثله فرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته ها !!!!!

اومدیم خونه .کلیلیلیلیلیلیییییییییییییییییییییییییییییلللللللللللییییییییییییییییییی

هیچ وقت فلسفه این کلیلیلی رو نفهمیدم .

همه این مدت داشتم بهش دلداری میدادم هر چی گفت اضطراب دارم مسخره اش کردم گفتم بابا بیخیال یه بله که این همه ناز نداره . فکر کن میخوان حاضر غایب کنن.

تموم مدت دستامو گرفته بود انگار میخواست ثابت کنه که هیچ چیز عوض نشده .

عاقد اومد

همه وجودم شده بود بغض . زهرا قندا رو داد دستم چشمامو بستم که اشکم سرازیر نشه از ته دل دعا کردم با همه ذرات وجودم از خدا خواستم که خوشبخت بشه. دیگه نمیتونستم بایستم همونجاکنارش نشستم . باز دستمو گرفت...

عاقد شروع کرد: دوشیزه خانوم نرگس.....

 

یه بار...

دوبار......

سه بار........

 

نرگس اما انگار که خواب بود . انگار که نمیشنید . هنوزم دستمو گرفته بود. یه فشاری به دستاش دادم انگار به قلبم فشار میاومد. هنوزم هیچی نمیگفت

با توکل به خدای بزرگ اینو من گفتم و نرگسم دنبال من

با اجازه از سرور عالم ... بازم نرگس دنبالم با اجازه از ....

...........................................................

..........................................................

بلــــــــــــــــــــــه

هملهله شد

بغلش کردم

داماد اومد

نرگس بلند شد و رفت .......

حالا یک هفته میشه که از این ماجرا گذشته و ديگه هيچ خبری ازش ندارم ....

حالا دارم میفهمم مفهوم این بله چی بود

 

 

 

 

 

 

 

 


زهرا خوشحالی

درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك


نويسندگان
زهرا خوشحالی


آرشيو من
امرداد ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
فروردین ٩٤
دی ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اسفند ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢


لينک دوستان
یکرنگ
کنسرو حرفهای من
روسپیگری
چیستا یثربی
ماندن بی من
اقاقيا
تمساح
برای زن فردا...کردیا
ساچلی
کتابخوان
باشگاه کتاب اگر


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسي
  RSS 2.0