گلایه ها عیبی ندارند
کنایه ها هستند که ویران می کنند ... !
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٧ ق.ظ توسط bridaa
۱۳٩۱/٢/۱۱
چه لذتی داره وقتی مامان میگه خوشحالم که مامان توام
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٤ ق.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱٢/٩
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را
نثار من می کرد
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٦ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱٢/٩
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را
نثار من می کرد
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٦ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱٢/۳
اصلا دل توی دلم نبود
دلم مثل دل یه مادر میتپید چون قرار بود دکتر یه جورایی اتمام حجت کنه
نمیدونم چرا ولی بیش از اندازه نگران بودم.متاسفانه سی دی ام آر آی آرشام روی کامپیوترش باز نشد و مجبوریم بازم صبر کنیم.
احساس خستگی مفرطی میکنم و ذهنم بابت این مساله خیلی درگیر و ناراحته
خدا کنه زودتر همه چیز درست بشه
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٧ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱۱/۱٦
دلم میخواد هی برم تو سایت دانشگاه و نمره امو ببینم!!
آخیششششششششششششششششش
یه باری از رو دوشم برداشته شد
استعداد ندارم چکار کنم 
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٩ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱۱/۱٢
برای من نماد یک زن ایرانی مامان بهاره است
زنی که تمام مشکلات طاقت فرسای زندگی را به تنهایی بر دوش میکشد
زنی که با وجود بیماری های فراوان همچنان خود را سرپا نگه میدارد
زنی که هرچند همسرش بارها ورشکسته شده اما باز هم تنهایش نمیگذارد
زنی که هزار بار هم توسط فرزندانش طرد شود باز هم دوستشان دارد و از نثار عشق خود به انها دریغ نمی ورزد
زنی که روزها خیاطی و شبها کارهای خانه را انجام میدهد
زنی که با افتخار از موفقیت های فرزندانش یاد میکند
زنی که ....
پی نوشت:
* من به مامان بهاره افتخار میکنم
*از دیشب مدام این شعر فروغ در ذهنم تکرار میشود
آن داغ ننگ خورده که میخندید
بر طعنه های بیهده،من بودم
گفتم: که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که "زن" بودم
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٩ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱۱/۸
دلم میخواد جلوی پسرت زانو بزنم, شونه هاش رو بگیرم و موهاش رو صاف کنم و درحالیکه دفترش رو گرفته دستش و با کنجکاوی به من نگاه میکنه به زبون آدم بزرگا براش از مامانش تعریف کنم ... فقط اگه مادرش تو باشی ...
همون تو ازکه معدود کسایی هستی که رنگ نگاهم بهت عوض نشده...بهت بدبین نیستم....وقتی حرف میزنی کسی تو مغزم تکرار نمیکنه که دروغ میگه باورش نکن...
نگرانتم ...کاش نی نی زودتر بیاد...

¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥۳ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱٠/۳٠
حاسبوا قبل ان تحاسبو 
بدینوسیله به دلیل گیجی و حواس پرتی مفرط از تمامی کسانی که کتابی و یا سی دی و ... دست من دارن زودتر بهم بگن و در مقابل اگر کتابی و یا سی دی و ... دست کسی دارم فورا برام پسش بیاره!
دیروز که سی دیم گم شده بود و تمامی بچه های شرکت رو دیوونه کردم تازه فهمیدم چه انس عجیبی به کتابا و سی دی هام و .. دارم
اصلا هم اسمش خساست نیست. اصلا
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱٠/۱۱
باید اعتراف کنم از حرف زدن با خودم توی مخ داغونم خسته ام....
باید اعتراف کنم که یه کمی خودمو گم کردم...تو انبوه کاغذا و کارا
دلم برای خود دیروزیم تنگ شده
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٢ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٩/٢٠
نه. مرگ یه لحظه نیست. مرگ آروم آروم اتفاق میفته. واسه همینه که نمیفهمی مردنت رو. نمیبینی جنازه ت رو. ز ندگی عوضش .. نمیدونم. زندگی رو خیلی نمیشناسم من. یادم میاد که خوب بود. مزه ی امید میداد.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٦ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٧/٥
هوا که زودتر تاریک میشود باید زودتر به دفتر کارم بروم کارهایم را سریعتر انجام بدهم انگار زودتر وقت نهار میشود و زودتر عصر میشود زودتر باید به خانه بروم...غذا را زودتر اماده کنم و سفره را زودتر بیندازم و ....
همین زودتر زودتر کردنها رو بیشتر دوست دارم
همین که پائیز میشود و زودتر تاریک میشود را بیشتر دوست دارم.
حیف که به همین زودی که می آید هم میرود.
انگار همین دیروز بود که پائیز زودتر از راه رسید و زندگیمان شروع شد و زودی گذشت و بهارش هم باز تبدیل به پائیز شد...
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٩ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٧/۱
حکایت عاشقانه
دیشب با خودمان عهد کردیم که نخوریم...
تا اواسطش هم دوام اوردیم و نشد
عهد کردیم یک عاشقانه بسازیم

¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٤ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٧/۱
هرچقدر هم از او دلگیری، نمیخواهی صدایش را بشنوی یا خبری از او بگیری... یا چه میدانم مثلا در موردش صحبت کنی
باز هم وقتی خبری میرسد که او خوشحال است و خوشبخت دلت گرم میشود
انگار میتوانی با خیال راحت به زندگیت برسی و ان گوشه ذهنت را همیشه همیشه متعلق به او بوده برای کار دیگری آزاد کنی
برایت فرقی هم ندارد که او چگونه فکر میکند که هنوز هم تو همان متهم ردیف اولی یا ان ذغالهای برافروخته کینه اندکی فروکش کرده اند....اصلا فرقی نمیکند
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٩ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٦/٢٠
دوستان، فرشتههایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز کنند.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٠ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٥/٢٥
وبلاگ من خاک میخورد٬ و من نوشتههای عاشقانهام را ٬ همانها که هر کسی را میتواند خوشبخت کند٬ روزها روی کاغذهای کاهی مینویسم ٬ و شبها به اقیانوس میسپارم.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٥ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٥/٩
گاهی آدم میشکنه
زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست
ولی جاشون میمونه
تا خیلی
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٤ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٥/٧
تا وقتی تردید نکردی میتونی ادامه بدی
تا وقتی ادامه میدی زنده ای
بعدش دیگه مردی.
تموم شدی
تموم تموم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٢ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٥/٥
دنیا پر از آینه است
نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه میکنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را میشماری!
نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر میشوم، نه جوانتر
میبینی؟
آنجا ایستادهام
و تو...
گریه نکن!
این تنها آینه است
شانههای من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شدهاند
بیرحم اما نه
شاید چون
دنیا پر از آینه است
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٧ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٤/۱
نازنین
یادت هست؟ جایی میان نوجوانیهایمان آینده را ورق میزدیم. به چشمان هم زل میزدیم و سکوت میکردیم در دلمان چه دلهره ها که نهان نبود
یادت هست؟
هنگام صبح ، تمام شبی را که با هم سپری نکرده بودیم ، لحظه لحظه اش را ، به خاطر و به جان لمس میکردیم. دنیاهامان کوچک بود. کلمات گنگ و کوچکی که در میان کاغذهای نا تمام رد و بدل میشد؟
میدانم میدانم میدانم، نامه هایم دیگر سه نقطه ندارند و همه چیز نقطه نقطه است و هذیان هایم وایه گویه های چشمان هراسان هر روزم نیستند. میدانم که نمیدانی، ولی کاش بدانی که زندگی بی رحم بود. زندگانی ولی تنها. و پر رنگ. رنگ به رنگ میدوید و از هر رنگ به هر رنگ و از هر طرح به هر طرح تا قصه گو حکایت نگفته اش را فراموش کرد و کاغذ بی خط و قلم بی رنگ. تا که رنگ نبود و طرح نبود و خط رفته بود و معنی بی معنی.
...
و کودکانمان ، که از دور دست تاریک درونمان سالها پیش از زائیده شدن نامه مینوشتند،
و صدای زنگ ساعت که نهیب میزند، امروز آخرین روز خواهد بود.
کاش مرا میبخشیدی
کاش تو را میبخشیدم.
.
...
نامه ی گمشده: تعلق خاطر
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٥ ب.ظ توسط bridaa
