دلم میخواد جلوی پسرت زانو بزنم, شونه هاش رو بگیرم و موهاش رو صاف کنم و درحالیکه دفترش رو گرفته دستش و با کنجکاوی به من نگاه میکنه به زبون آدم بزرگا براش از مامانش تعریف کنم ... فقط اگه مادرش تو باشی ...
همون تو از معدود کسایی هستی که رنگ نگاهم بهت عوض نشده...بهت بدبین نیستم....وقتی حرف میزنی کسی تو مغزم تکرار نمیکنه که دروغ میگه باورش نکن...
نگرانتم ...کاش نی نی زودتر بیاد...

¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥۳ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱٠/۳٠
حاسبوا قبل ان تحاسبو 
بدینوسیله به دلیل گیجی و حواس پرتی مفرط از تمامی کسانی که کتابی و یا سی دی و ... دست من دارن زودتر بهم بگن و در مقابل اگر کتابی و یا سی دی و ... دست کسی دارم فورا برام پسش بیاره!
دیروز که سی دیم گم شده بود و تمامی بچه های شرکت رو دیوونه کردم تازه فهمیدم چه انس عجیبی به کتابا و سی دی هام و .. دارم
اصلا هم اسمش خساست نیست. اصلا
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/۱٠/۱۱
باید اعتراف کنم از حرف زدن با خودم توی مخ داغونم خسته ام....
باید اعتراف کنم که یه کمی خودمو گم کردم...تو انبوه کاغذا و کارا
دلم برای خود دیروزیم تنگ شده
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٢ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٩/٢٠
نه. مرگ یه لحظه نیست. مرگ آروم آروم اتفاق میفته. واسه همینه که نمیفهمی مردنت رو. نمیبینی جنازه ت رو. ز ندگی عوضش .. نمیدونم. زندگی رو خیلی نمیشناسم من. یادم میاد که خوب بود. مزه ی امید میداد.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٦ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٧/٥
هوا که زودتر تاریک میشود باید زودتر به دفتر کارم بروم کارهایم را سریعتر انجام بدهم انگار زودتر وقت نهار میشود و زودتر عصر میشود زودتر باید به خانه بروم...غذا را زودتر اماده کنم و سفره را زودتر بیندازم و ....
همین زودتر زودتر کردنها رو بیشتر دوست دارم
همین که پائیز میشود و زودتر تاریک میشود را بیشتر دوست دارم.
حیف که به همین زودی که می آید هم میرود.
انگار همین دیروز بود که پائیز زودتر از راه رسید و زندگیمان شروع شد و زودی گذشت و بهارش هم باز تبدیل به پائیز شد...
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٩ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٧/۱
حکایت عاشقانه
دیشب با خودمان عهد کردیم که نخوریم...
تا اواسطش هم دوام اوردیم و نشد
عهد کردیم یک عاشقانه بسازیم

¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٤ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٧/۱
هرچقدر هم از او دلگیری، نمیخواهی صدایش را بشنوی یا خبری از او بگیری... یا چه میدانم مثلا در موردش صحبت کنی
باز هم وقتی خبری میرسد که او خوشحال است و خوشبخت دلت گرم میشود
انگار میتوانی با خیال راحت به زندگیت برسی و ان گوشه ذهنت را همیشه همیشه متعلق به او بوده برای کار دیگری آزاد کنی
برایت فرقی هم ندارد که او چگونه فکر میکند که هنوز هم تو همان متهم ردیف اولی یا ان ذغالهای برافروخته کینه اندکی فروکش کرده اند....اصلا فرقی نمیکند
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٩ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٦/٢٠
دوستان، فرشتههایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز کنند.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٠ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٥/٢٥
وبلاگ من خاک میخورد٬ و من نوشتههای عاشقانهام را ٬ همانها که هر کسی را میتواند خوشبخت کند٬ روزها روی کاغذهای کاهی مینویسم ٬ و شبها به اقیانوس میسپارم.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٥ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٥/٩
گاهی آدم میشکنه
زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست
ولی جاشون میمونه
تا خیلی
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٤ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٥/٧
تا وقتی تردید نکردی میتونی ادامه بدی
تا وقتی ادامه میدی زنده ای
بعدش دیگه مردی.
تموم شدی
تموم تموم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٢ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٥/٥
دنیا پر از آینه است
نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه میکنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را میشماری!
نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر میشوم، نه جوانتر
میبینی؟
آنجا ایستادهام
و تو...
گریه نکن!
این تنها آینه است
شانههای من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شدهاند
بیرحم اما نه
شاید چون
دنیا پر از آینه است
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٧ ب.ظ توسط bridaa
۱۳٩٠/٤/۱
نازنین
یادت هست؟ جایی میان نوجوانیهایمان آینده را ورق میزدیم. به چشمان هم زل میزدیم و سکوت میکردیم در دلمان چه دلهره ها که نهان نبود
یادت هست؟
هنگام صبح ، تمام شبی را که با هم سپری نکرده بودیم ، لحظه لحظه اش را ، به خاطر و به جان لمس میکردیم. دنیاهامان کوچک بود. کلمات گنگ و کوچکی که در میان کاغذهای نا تمام رد و بدل میشد؟
میدانم میدانم میدانم، نامه هایم دیگر سه نقطه ندارند و همه چیز نقطه نقطه است و هذیان هایم وایه گویه های چشمان هراسان هر روزم نیستند. میدانم که نمیدانی، ولی کاش بدانی که زندگی بی رحم بود. زندگانی ولی تنها. و پر رنگ. رنگ به رنگ میدوید و از هر رنگ به هر رنگ و از هر طرح به هر طرح تا قصه گو حکایت نگفته اش را فراموش کرد و کاغذ بی خط و قلم بی رنگ. تا که رنگ نبود و طرح نبود و خط رفته بود و معنی بی معنی.
...
و کودکانمان ، که از دور دست تاریک درونمان سالها پیش از زائیده شدن نامه مینوشتند،
و صدای زنگ ساعت که نهیب میزند، امروز آخرین روز خواهد بود.
کاش مرا میبخشیدی
کاش تو را میبخشیدم.
.
...
نامه ی گمشده: تعلق خاطر
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٥ ب.ظ توسط bridaa
۱۳۸٩/۱٢/۱۱
شب را در می نوردم و از تاریکی گریزی ندارم می دانم روشنایی در راه است و فانوس عالم گونت روشنی مهتاب به تن دارد میلادت مبارک آفتاب غزل آرزو!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٥ ب.ظ توسط bridaa
۱۳۸٩/۱۱/٢٩
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینهُ تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست،
برین درشتناک دیولاخ
زهر طرف طنین گام های رهگشای توست،
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ ونام
به خون نوشته نامهُ وفای توست،
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپیده آن شکوفه زارانفجار نور
کهربای آرزوست،
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر می کنی؟
جهان چه آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت.
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت.
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج،
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی زمرده نیست،
زنده باش.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٦ ب.ظ توسط bridaa
۱۳۸٩/۱۱/٢٧
امروز سالروز تولدم با چشمانی خیس و نگاهی نگران سپری شد.بغضی در گلو نفرتی که در همه وجودم چنگ میزند .
به طرز ترسناکی امید دارم...راهی نمیبینم و آینده پنهان است. ذهنم چون قایقی طوفان زده در تلاطم است...
خدایا ما را به گونه ای بساز که شرمسار تو نباشم.
خدایا صلح و آرامش رو به ما عطا کن
خدایا دستهایمان تهی است
خدایا ... خدایا.. خدایا....
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٦ ب.ظ توسط bridaa
۱۳۸٩/۱٠/٢۳
در آغوش خدا گریه میکرد و میگفت نمیر
گاهی آدم با یه عقبگرد ساده و یه نگاه کوچیک به گذشته کلی متحول میشه
خیلی از کارایی که کرده و فکر میکرده درسته اشتباه از آب در اومده و خیلی دیگه از کارای نادرست سرمنشا یه اتفاق خوب شده .
اتفاقاتی که در همون لحظه واقعا مشخص نبود که از چه نوعی اند یا چه سرنوشتی پیدا میکنن.
با همین برگشت ساده گاهی یه افرادی تو زندگی پیدا میکنی که با وجود کلی محبت و صمیمیت به یکباره حذف شدن
یا حذفشون کردی...
همین باعث میشه بیشتر به عقب برگردی...عقب تر .. عقب تر...
نمیدونم تاوان یه اشتباه کوچیک که تو اون لحظه درست به نظر میرسیده چیه!!! تاوانش باید ادامه دار باشه یا نه
چرا آدما با یه حرکت هم دیگه رو کیش و مات میکنن؟ به عقب ترای رابطه هاشون فکر کردن؟
من امروز در راستای فکر کردن به همین عقب تر تر تر ها به یه نتایجی رسیدم.
اینکه چه بی انصافیه آدم همه ی خوبیهای یه نفر رو قربونی یه دونه بدیش کنه.هر چند اون بدی اینقدر بزرگ بوده باشه که همه خوبی ها رو خورده باشه.
پاورقی:
همیشه این فکرا موقع امتحانات سراغم میاد.نمیدونم امتحانات منو یاد بعضی چیزا میندازه یا از سر بازیگوشی میشینم رویاپردازی میکنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٤ ب.ظ توسط bridaa
۱۳۸٩/۱٠/٢٢
بی شک یکی از مهم ترین و بهترین اتفاقات زندگی من آشتی دادن یکی از دوستام با خانواده اش بود. هر چند تمام مشکلات حل نشد ولی برگشت به خونه و این برای من یک پیروزی بزرگ بود
امروز با گوش دادن یه آهنگ باز هم به یاد اون روزای پر استرس افتادم اما به نتیجه اش که فکر میکنم واقعا احساس رضایت میکنم
اون مادر اینقدر من رو دعا کرد که به طرز معجزه آسایی راه خیلی مسائل برام هموار شد و من بی شک همه آرامشی رو که امروز دارم مدیون دعاهای آن بزرگوار هستم.
من هم براشون دعا میکنم که همیشه شادباشن و تو این دنیا هیچ فرزندی از پدر و مادرش دور نمونه
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٥ ب.ظ توسط bridaa
۱۳۸٩/۱٠/۱٢
گرفتن کتاب از دست یک نویسنده ،طعم خاصی دارد برای من که عمری را در کنار زنی زیستم که آرزوی نویسنده شدن داشت .
هرچند در کنارم نبود اما کتاب را به یادش خواندم که بداند هنوز برای رسیدن به آرزویش دعا میکنم
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۱ ب.ظ توسط bridaa
۱۳۸٩/٩/٢٩
وقتی کلاس دوم دبستان بودم با دختر همسایه که بعدها دوستای بسیار صمیمی شدیم بازی میکردیم.
اون یه دوچرخه داشت و بسیار سخاوتمندانه به من هم میداد که باهاش بازی کنم.در اصل به صورت کاملا مشارکتی با اون دوچرخه بازی میکردیم . هم او بود که بهم دوچرخه سواری رو یاد داد و با صبر زیاد و زخمی شدن و زمین خوردن بالاخره من رو دوچرخه سوار کرد.
بابا وقتی پشتکار من و عشق عجیبم به دوچرخه سواری رو دید بهم قول داد که برام یه دوچرخه بخره و الحق به عهدشم وفا کرد.
یه دوچرخه با فرمون خرگوشی که هر کی میدیدش عاشقش میشد.
اون موقعها عروسی خواهرم که شد من با همین دوچرخه فسقلی کل خرید خونه رو انجام میدادم و هرچند پسر یکی از مهمونامون ار حسودیش مدام پنچرش میکرد اما باز هم میدون رو خالی نکردم.
دوست عزیزم پس از چند سال دقیقا تو روزایی که داشتیم بزرگ میشدیم و دیگه اون دوجرخه ها برامون کوچیک میشد به رحمت خدا رفت و من هم دیگه به اون دوچرخه دست نزدم .موند گوشه انبار و خاک خورد....هنوزم اما نه من که همه اهل خونه خاطره اون دوچرخه رو دارن و من خاطره دوست عزیزم رو ....
تا همین پارسالا هم دیگه سواردوچرخه نمیشدم تا باز هم یکی دیگه از دوستای نازنینم بانی خیر شد و من رو با دوچرخه آشتی داد و خودشم قهرمان دوچرخه سواری بانوان کشور شد(به قول خودش وقتی ابراز دلتنگی میکنم براش ، میگه من رو توی اخبار ورزشی بانوان ببین دلت باز شه به عنوان آرم ازش استفاده میکنن آخه )
حالا که سالیان سال از اون ماجرا ها گذشته و من بازم دلم هوای دوچرخه داشتن کرده.
چند روزه عجیب تو فکر داشتنشم .....
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۸ ب.ظ توسط bridaa
