دلم میخواد جلوی پسرت زانو بزنم, شونه هاش رو بگیرم و موهاش رو صاف کنم و درحالیکه دفترش رو گرفته دستش و با کنجکاوی به من نگاه میکنه به زبون آدم بزرگا براش از مامانش تعریف کنم ... فقط اگه مادرش تو باشی ... 

همون تو از معدود کسایی هستی که رنگ نگاهم بهت عوض نشده...بهت بدبین نیستم....وقتی حرف میزنی کسی تو مغزم تکرار نمیکنه که دروغ میگه باورش نکن...

 

نگرانتم ...کاش نی نی زودتر بیاد...

 


bridaa

 

حاسبوا قبل ان تحاسبو  نیشخند

بدینوسیله  به دلیل گیجی و حواس پرتی مفرط از تمامی کسانی که کتابی و یا سی دی و ... دست من دارن زودتر بهم بگن و در مقابل اگر کتابی و یا سی دی و ... دست کسی دارم فورا برام پسش بیاره! 

دیروز که سی دیم گم شده بود و تمامی بچه های شرکت رو دیوونه کردم تازه فهمیدم چه انس عجیبی به کتابا و سی دی هام و .. دارم

اصلا هم اسمش خساست نیست. اصلاخنثی



bridaa

 

باید اعتراف کنم از حرف زدن با خودم توی مخ داغونم خسته ام....

باید اعتراف کنم که یه کمی خودمو گم کردم...تو انبوه کاغذا و کارا

دلم برای خود دیروزیم تنگ شده


bridaa

 

نه. مرگ یه لحظه نیست. مرگ آروم آروم اتفاق میفته. واسه همینه که نمیفهمی مردنت رو. نمیبینی جنازه ت رو. ز ندگی عوضش .. نمیدونم. زندگی رو خیلی نمیشناسم من. یادم میاد که خوب بود. مزه ی امید میداد. 


bridaa

 

هوا که زودتر تاریک میشود باید زودتر به دفتر کارم بروم کارهایم را سریعتر انجام بدهم انگار زودتر وقت نهار میشود و زودتر عصر میشود زودتر باید به خانه بروم...غذا را زودتر اماده کنم و سفره را زودتر بیندازم  و ....

همین زودتر زودتر کردنها رو بیشتر دوست دارم

همین که پائیز میشود و زودتر تاریک میشود را بیشتر دوست دارم.

حیف که به همین زودی که می آید هم میرود.

انگار همین دیروز بود که پائیز زودتر از راه رسید و زندگیمان شروع شد و زودی گذشت و بهارش هم باز تبدیل به پائیز شد...


bridaa

حکایت عاشقانه

دیشب با خودمان عهد کردیم که نخوریم...

تا اواسطش هم دوام اوردیم و نشد 

عهد کردیم یک عاشقانه بسازیم


bridaa

 

هرچقدر هم از او دلگیری، نمیخواهی صدایش را بشنوی یا خبری از او بگیری... یا چه میدانم مثلا در موردش صحبت کنی

باز هم وقتی خبری میرسد که او خوشحال است و خوشبخت دلت گرم میشود

انگار میتوانی با خیال راحت به زندگیت برسی و ان گوشه ذهنت را همیشه همیشه متعلق به او بوده برای کار دیگری آزاد کنی

برایت فرقی هم ندارد که او چگونه فکر میکند که هنوز هم تو همان متهم ردیف اولی یا ان ذغالهای برافروخته کینه اندکی فروکش کرده اند....اصلا فرقی نمیکند


bridaa

 

 دوستان،‌ فرشته‌هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند می‌کنند، زمانی که بال‌های شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.

 


bridaa

 

وبلاگ من خاک میخورد٬ و من نوشته‌های عاشقانه‌ام را ٬ همان‌ها که هر کسی را می‌تواند خوشبخت کند٬ روزها روی کاغذ‌های کاهی مینویسم ٬ و شب‌ها به اقیانوس می‌سپارم.



bridaa

 

گاهی آدم میشکنه
زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست
ولی جاشون میمونه
تا خیلی


bridaa

 

تا وقتی تردید نکردی میتونی ادامه بدی
تا وقتی ادامه میدی زنده ای
بعدش دیگه مردی.
تموم شدی
تموم تموم.


bridaa

 

دنیا پر از آینه است


نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه می‌کنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را می‌شماری!

نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر می‌شوم، نه جوان‌تر
می‌بینی؟
آنجا ایستاده‌ام
و تو...

گریه نکن!
این تنها آینه است
شانه‌های من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شده‌اند
بی‌رحم اما نه
شاید چون

دنیا پر از آینه است


bridaa

 

نازنین

یادت هست؟ جایی میان نوجوانیهایمان آینده را ورق میزدیم. به چشمان هم زل میزدیم و سکوت میکردیم  در دلمان چه دلهره ها که نهان نبود

یادت هست؟

هنگام صبح ، تمام شبی را که با هم سپری نکرده بودیم ، لحظه لحظه اش را ، به خاطر و به جان لمس میکردیم. دنیاهامان کوچک بود. کلمات گنگ و کوچکی که در میان کاغذهای نا تمام رد و بدل میشد؟

میدانم میدانم میدانم، نامه هایم دیگر سه نقطه ندارند و همه چیز نقطه نقطه است و هذیان هایم وایه گویه های چشمان هراسان هر روزم نیستند. میدانم که نمیدانی، ولی کاش بدانی که زندگی بی رحم بود. زندگانی ولی تنها. و پر رنگ. رنگ به رنگ میدوید و از هر رنگ به هر رنگ و از هر طرح به هر طرح تا قصه گو حکایت نگفته اش را فراموش کرد و کاغذ بی خط و قلم بی رنگ. تا که رنگ نبود و طرح نبود و خط رفته بود و معنی بی معنی.

...

و کودکانمان ، که از دور دست تاریک درونمان سالها پیش از زائیده شدن نامه مینوشتند،

و صدای زنگ ساعت که نهیب میزند، امروز آخرین روز خواهد بود.

 

کاش مرا میبخشیدی

کاش تو را میبخشیدم.

.

...

نامه ی گمشده: تعلق خاطر

 


bridaa

 

شب را در می نوردم و از تاریکی گریزی ندارم می دانم روشنایی در راه است و فانوس عالم گونت روشنی مهتاب به تن دارد میلادت مبارک آفتاب غزل آرزو! 

 


bridaa

 

 

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟

درین خراب ریخته

که رنگ عافیت ازو گریخته

به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی

چه سهمناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان زهم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است

تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینهُ تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی شود.

تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست،

برین درشتناک دیولاخ

زهر طرف طنین گام های رهگشای توست،

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ ونام

به خون نوشته نامهُ وفای توست،

به گوش بیستون هنوز

صدای تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تو تاب عشق آزمود

چه دارها که با تو گشت سر بلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن

هنوز آن بلند دور،

آن سپیده آن شکوفه زارانفجار نور

کهربای آرزوست،

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی؟

جهان چه آبگینه شکسته ای ست

که سرو  راست هم در او شکسته می نمایدت.

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ

که راه بسته می نمایدت.

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج،

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی زمرده نیست،

زنده باش.

 


bridaa

 

امروز سالروز تولدم با چشمانی خیس و نگاهی نگران سپری شد.بغضی در گلو نفرتی که در همه وجودم چنگ میزند .

به طرز ترسناکی امید دارم...راهی نمیبینم  و آینده پنهان است. ذهنم چون قایقی طوفان زده در تلاطم  است...

 

خدایا ما را به گونه ای بساز که شرمسار تو نباشم.

خدایا صلح و آرامش رو به ما عطا کن

خدایا دستهایمان تهی است

خدایا ... خدایا.. خدایا....

 


bridaa

در آغوش خدا گریه میکرد و میگفت نمیر

گاهی آدم با یه عقبگرد ساده و یه نگاه کوچیک به گذشته کلی متحول میشه

خیلی از کارایی که کرده و فکر میکرده درسته اشتباه از آب در اومده و خیلی دیگه از کارای نادرست سرمنشا یه  اتفاق خوب شده .

اتفاقاتی که در همون لحظه واقعا مشخص نبود که از چه نوعی اند یا چه سرنوشتی پیدا میکنن.

با همین برگشت ساده گاهی یه افرادی تو زندگی پیدا میکنی که با وجود کلی محبت و صمیمیت به یکباره حذف شدن 

یا حذفشون کردی...

همین باعث میشه بیشتر به عقب برگردی...عقب تر .. عقب تر...

نمیدونم تاوان یه اشتباه کوچیک که تو اون لحظه درست به نظر میرسیده چیه!!! تاوانش باید ادامه دار باشه یا نه

چرا آدما با یه حرکت هم دیگه رو کیش و مات میکنن؟ به عقب ترای رابطه هاشون فکر کردن؟

من امروز در راستای فکر کردن به همین عقب تر تر تر ها  به یه نتایجی رسیدم.

اینکه چه بی انصافیه آدم همه ی خوبیهای یه نفر رو قربونی یه دونه بدیش کنه.هر چند اون بدی اینقدر بزرگ بوده باشه که همه خوبی ها رو خورده باشه.

 

پاورقی:

همیشه این فکرا موقع امتحانات سراغم میاد.نمیدونم امتحانات منو یاد بعضی چیزا میندازه یا از سر بازیگوشی میشینم رویاپردازی میکنم.

 


bridaa

 

بی شک یکی از مهم ترین و بهترین اتفاقات زندگی من آشتی دادن یکی از دوستام با خانواده اش بود. هر چند تمام مشکلات حل نشد ولی برگشت به خونه و این برای من یک پیروزی بزرگ بود

امروز با گوش دادن یه آهنگ باز هم به یاد اون روزای پر استرس افتادم اما به نتیجه اش که فکر میکنم واقعا احساس رضایت میکنم

اون مادر اینقدر من رو دعا کرد که به طرز معجزه آسایی راه خیلی مسائل برام هموار شد و من بی شک همه آرامشی رو که امروز دارم مدیون دعاهای آن بزرگوار هستم.

من هم براشون دعا میکنم که همیشه شادباشن و تو این دنیا هیچ فرزندی از پدر و مادرش دور نمونه


bridaa

 

گرفتن کتاب از دست یک نویسنده ،طعم خاصی دارد  برای من که عمری را در کنار زنی زیستم که  آرزوی نویسنده شدن  داشت .

هرچند در کنارم نبود اما کتاب را به یادش خواندم که بداند هنوز برای رسیدن به آرزویش دعا میکنم

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود


bridaa

 

وقتی کلاس دوم دبستان بودم با دختر همسایه که بعدها دوستای بسیار صمیمی شدیم بازی میکردیم.

اون یه دوچرخه داشت و بسیار سخاوتمندانه به من هم میداد که باهاش بازی کنم.در اصل به صورت کاملا مشارکتی با اون دوچرخه بازی میکردیم . هم او بود که بهم دوچرخه سواری رو یاد داد و با صبر زیاد و زخمی شدن و زمین خوردن بالاخره من رو دوچرخه سوار کرد.

بابا وقتی پشتکار من و عشق عجیبم به دوچرخه سواری رو دید بهم قول داد که برام یه دوچرخه بخره و الحق به عهدشم وفا کرد.

یه دوچرخه با فرمون خرگوشی که هر کی میدیدش عاشقش میشد. 

اون موقعها عروسی خواهرم  که شد من با همین دوچرخه فسقلی کل خرید خونه رو انجام میدادم و هرچند پسر یکی از مهمونامون ار حسودیش مدام پنچرش میکرد اما باز هم میدون رو خالی نکردم.

دوست عزیزم پس از چند سال دقیقا تو روزایی که داشتیم بزرگ میشدیم و دیگه اون دوجرخه ها برامون کوچیک میشد به رحمت خدا رفت و من هم دیگه به اون دوچرخه دست نزدم .موند گوشه انبار و خاک خورد....هنوزم اما نه من که همه اهل خونه خاطره اون دوچرخه رو دارن و من خاطره دوست عزیزم رو ....

تا همین پارسالا هم دیگه سواردوچرخه نمیشدم تا باز هم یکی دیگه از دوستای نازنینم بانی خیر شد و من رو با دوچرخه آشتی داد  و خودشم قهرمان دوچرخه سواری بانوان کشور شد(به قول خودش وقتی ابراز دلتنگی میکنم براش ، میگه من رو توی اخبار  ورزشی بانوان ببین دلت باز شه  به عنوان آرم ازش استفاده میکنن آخه ) 

حالا که سالیان سال از اون ماجرا ها گذشته و من بازم دلم هوای دوچرخه داشتن کرده.

چند روزه عجیب تو فکر داشتنشم .....


bridaa

درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك


نويسندگان
bridaa


آرشيو من
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢


لينک دوستان
یکرنگ
کنسرو حرفهای من
روسپیگری
چیستا یثربی
ماندن بی من
اقاقيا
تمساح
برای زن فردا...کردیا
ساچلی
کتابخوان
باشگاه کتاب اگر


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسي
  RSS 2.0